برشمردن همه انتقادات و ایرادهای نشست "همگرایی مونیخ"، نیازمند بررسی تاریخچه تلاش ها و شکست های پی در پی رضا پهلوی در نمایش های سیاسی یا "سیاست نمایشی" پوپولیستی، تکراری، گاه کمیک و گاه ملال آوری از این دست است که پرداخت به آن در این مختصر نمی گنجد. اما آنچه به این حرکت تازه ویژگی می بخشد، گذار از ادعاهای "خود رهبر انگاری" پیشین رضا پهلوی به "خود مردم پنداری" او و گروهی از طرفدارانش است. امری که نشانگر گامی تازه در تکوین ایدئولوژی تمام خواهی راست افراطی در اپوزیسیون است که نه تنها درپی تحمیل خود به مردم ایران مستقل از خواست و علاقه آنان است، بلکه در پی مسخ مفهوم "مردم" به گروه حواریونی است که او می خواهد "پدر" و رهبر "ملی و فرامسلکی" آنان باشد! وگرنه چگونه می توان همه نیروهای سیاسی مخالف و مردمی که هیچ رغبتی به او ندارند را جزیی از ملت ایران دانست و همزمان خود را "رهبر انقلاب ملی" مردم ایران خواند؟! اطلاقی صفت "رهبری انقلاب ملی ایران" به رضا پهلوی توسط یک جمع چند ده نفره بی نام و نشان و نامعتبر و غیر جدی، گامی نوین در گذار از سیاست مبتذل سلبریستی و پوپولیستی به سوی ابتذال سیاسی، نومید ساختن مردم از همبستگی متکثر، گسترش شکاف در اپوزیسیون و بی اعتبار کردن مفهوم کنشگری سیاسی است.
نمی دانم تبلیغات و هیاهو بر سر تجمع حداکثر هفتاد نفره ای که به سختی ممکن است چند چهره معتبر با سابقه سیاسی و مبارزاتی در جنبش های اجتماعی یا روشنفکری در آنها یافت، بیشتر مایه سربلندی است یا سرافکندگی؟ تجمعی که "مشهورترین" چهره های آن نیز آوازه خود را بیشتر مدیون همراهی با راست افرطی، گذشته گرایی و نفرت پراکنی علیه مخالفان دگر اندیش جمهوری اسلامی یا همکاری، مشاورت و حمایت علنی از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به قصد سرنگونی رژیم و به قدرت رساندن رضا پهلوی هستند! این که یک سکت راست افراطی درمونیخ با خودسپاری با رهبر خود رضا پهلوی "بیعت" کرده و او را "رهبر انقلاب ملی" ایران خوانده، گذشته از رشد تمایلات توتالیتر در او، نشانگر شدت ناپختگی و غیر سیاسی بودن فرد خود رهبر پنداری است که نه از شکست های پیشین خود درسی گرفته و نه با پیجیدگی های جامعه ایران و سیاست ورزی در ایران آشنا است. هم از این رو می پندارد می تواند با تکرار گاه و بیگاه سیاست نمایشی ولو توسط نامعبترترین افراد، خود را به عنوان رهبر و پدر ملت ایران جا بیاندازد.
آرزوی من اما نه حذف سلطنت طلبان از صحنه سیاسی ایران است و نه گسترش خصومت و تنش اپوزیسیون با آنها. این جریان هم خوب یا بد بخشی از جامعه ایران است که مخاطبان خود را دارد و همچون سایرین حق حیات و فعالیت سیاسی آزاد را دارند. آرزوی من این است که رضا پهلوی و هوادارنش بتوانند با سازماندهی گروه و دسته خود به جای هتاکی و خصومت ورزی با اپوزیسیون، با به رسمیت شناختن و احترام به مخالفان نظام و رقابت سالم و تعامل با دگر اندیشان، به کاهش تنش در اپوزیسیون یاری رسانند. اما گویی چنین آرزویی نیز دور از انتظار است. تجربه نشان می دهد رضا پهلوی و حواریون او گویی شعور مردم ایران را سخت دستکم می گیرند. او از یکسو در همین نشست به انتقاد از "رهبر تراشی زدورس" می پردازد؛ از سوی دیگر مدعی شود که مردم ایران خواستار پذیرش رهبری شان توسط او شده اند! یا از آن بدتر در همین نشست به عنوان توسط سکت خود به عنوان رهبر انقلاب ملی ایران معرفی می شود! از یک سو به ظاهر تفرقه اندازی و دشنام دهی را نکوهش می کند؛ از سوی دیگر توسط همسرش، مشاوران ارشد و یاران "آتش به اختیار" خود در تظاهرات کاملا سازماندهی شده در حمایت از او در مونیخ، همچنان به نفرت پراکنی علیه مخالفان با طرح شعارهایی همچون "مرگ بر سه مفسد" مشغول است! از یک سو مدعی دمکراسی است و از سوی دیگر تنها "اشتباه" نظام پیشین را به انحلال دو حزب فرمایشی و تشکیل حزب رستاخیز فرو می کاهد! امری که نه تنها نشانگر فهم سطحی او از معنا و مفهوم فرهنگ و ارزش های دمکراتیک است، بلکه تلاشی غیر مستقیم برای پرده ساتر انداختن بر ابعاد خفقان و دیکتاتوری نظام پیشین است.
خلاصه کنم: تجدید اراده راست افراطی برای تحمیل خود و رهبر خود بر مردم ایران در همایش مونیخ، نشانگر این حقیقت تلخ است که این جریان نه تنها زهری برای گفتمان دمکراسی است، بلکه با گسترش شکاف در اپوزیسیون به یکی از مهمترین موانع همگرایی آن در مبارزه علیه جمهوری اسلامی بدل شده است! امری که تنها راه گذار از جمهوری اسلامی به سمت دمکراسی را دشوار تر از پیش می سازد. .
با این همه جز ایستادگی در برابر آن و پافشاری بر دمکراسی و عدالت و تبعیض زدایی و همبستگی متکثر راه دیگری پیش روی ما برای گذاز از حکومت اسلامی و وضع نکبت بار موجود وجود ندارد!