اوایل قرن بیستم امپراطوریهای چند ملیتی هابسبورگ، عثمانی و تزاری فروپاشید ولی شوروی توانست دوباره سرزمینهای تزاری (بجز فنلاند و بخشی از لهستان) را ضمیمه خود کند. اریک جی. هابسباوم در کنار عوامل دیگر، عامل اصلی برپایی دوباره امپراطوری روسی را مختصر و مفید چنین نوشته است: «برخلاف سایر امپراطوریها، امپراطوری چند ملیتی روسیه به لطف انقلاب اکتبر و هیتلر توانست سه نسل دیگر به حیات خود ادامه دهد».
از نظر هابسباوم، سادهترین توضیح برای جدایی طلبی انفجارگونه سال 1990 اتمامِ کارِ ناتمامِ 1918 است که در آن ظهور ایدئولوژی برابریخواه بلشویکی، موقتا توانسته بود نخبگان جمهوریها را کنار یکدیگر بنشاند. آن نخبگان خیلی زود ناامید شدند ولی حمله هیتلر آنها را همچنان کنار هم نگهداشت. در سالهای بعدی ناامیدی در چهره نخبگان جمهوریها (یا عوامل مسکو در جمهوریها) موج میزد و در نهایت، روسگرایی روسها باعث دوری آنها از مسکو شده، کار ناتمام را تمام کرد. هابسباوم چنین نتیجه میگیرد که این فروپاشی محصول حوادثی بود که در مسکو اتفاق افتاد نه در خود جمهوریها.
حال اگر بپذیریم که ایدئولوژی اسلامی (شیعی) انقلاب بهمن توانست برخی نخبگان را به برابری امیدوار سازد و مانند هابسباوم «لطف انقلاب بهمن و صدام» را در ادامه حیات این سیستم دخیل بدانیم پس باید فارسگرایی فارسها را رصد کرده و خوب در چهره افرادی که به عنوان نمایندگان ملتها در نهادهای حاکمیتی حضور دارند دقیق شویم. هر سال موقع تخصیص و تصویب بودجه ناامیدی عجیبی در صورت افراد کابینهنشین و مجلسنشین دیده میشود که حاکی از نابرابری بودجههای استانهای فارسنشین و غیرفارس است و تلاش و نگاههای ملتمسانه این افراد ناراضی نیز کاری از پیش نمیبرد و این نابرابری سال به سال افزایش مییابد.
مهم نیست که اعتراض این نمایندگان از سر صداقت است یا نه. مهم این است که آنها میدانند عدم تحقق وعدههایشان به از دست رفتن جایگاهشان ختم خواهد شد، برای همین گاهی اعتراض کرده، گاهی از عدم شنیده شدن صدایشان ناامید میشوند. ولی شوونیسم قصد ندارد امتیازاتی را که به چنگ آورده با دیگری تقسیم کند و نمایندگان ملتها در نهادهای حاکمیتی به این نتیجه میرسند که توانایی انجام کاری را ندارند و این ناامیدی و کمرنگ شدن اسلامگرایی انقلابی و مهمتر از همه فارسگرایی فارسها، شاید فصل جدیدی را در حیات سیاسی ساکنان ایران رقم بزند.